بحران، نفي، استيلا و آگاهي معذب
تقريبا در تمام آثار شريعتي نوعي بحران، نوعي آشفتگي، ناهمخواني و شورش عليه همه چيز به چشم ميخورد. عليه خودش، عليه جامعهاش، عليه تاريخ و فرهنگ و جهان و فلسفه و سنت و مدرنيته و سياست و مذهب و عرفان و ماركسيسم و سرمايهداري و مدرنيسم و خيلي چيزهاي ديگري كه اكنون <ما ايراني> گرفتارش است.
آگاهي ژرف و دردناك و رنجزاي او از وضع موجود او را به چنان وضعيت ملتهبي ميرساند كه از هر كلام او، راهحل او و پيشنهاد او فقط يك آتش ديگر زبانه ميكشد. شدت اين زبانهها به حدي است كه يك دم مجال قرار و آرام به او نميدهد. آتشي كه در زير خاكستر اجتماع فسرده بود، با دم شريعتي شلعهور شد و اين گناه روشنفكر نيست كه آتش زير خاكستر را نشان دهد. گناه از آن خاكسترنشينان خاموشي است كه ذره ذره ميسوزند و به حجم خاكستر ميافزايند، بدون آنكه درك روشني از چرايي و چگونگي اين وضعيت محتوم خود داشته باشند.
عمر آتش نزاع ميان تجدد و تقدم، مدرنيسم و سنت، مذهب و لامذهبي، اروپاييشدن يا ايرانيماندن تقريبا به صدر رسيده بود، اما ايراني ترجيح ميداد با پاشيدن خاكستر بر روي اين آتش و خود را به نديدن و نفهميدن زدن، آن را پنهان كند و يك جوري با هر دو كنار بيايد. به نوعي هم اين را داشته باشد و هم آن را. ترجيح ميداد كه اين <ناسازگاري> را ناديده بگيرد. شريعتي بهعنوان يك روشنفكر از اين ناسازگاري به آگاهي ژرفي رسيد. همين آگاهي ژرف سبب شد تا اين ناسازگاري را در تمام ابعاد وجودي و تاريخي و ملي و مذهبياش و در همه زوايا و كنارههايش آشكار و علني سازد و آن را فرياد بزند. ريشه همه بحرانها و آشفتگيهايي كه در آثار شريعتي به چشم ميخورد، در همين توجه به همه ابعاد و همه زواياي پيدا و پنهان است. به اين معنا ميتوان گفت شريعتي نه يك حادثه بود و نه يك فرآيند بود. او محصول اوضاع و احوال ايران بهخصوص در دهه 40 و 50 بود. به نظر نگارنده يك فرد به لحاظ تاريخي و اجتماعي وقتي ميتواند يك <حادثه> باشد كه شباهتهايش با جامعه و يا محيط و دورهاي كه در آن ميزيد، به حداقل برسد و به صفر ميل كند. به اين معنا تلقي <حادثه> از يك فرد بيشتر متعلق به دوران اسطورهاي و افسانههاي ديني است. مثل لوط كه يك حادثه بود، يا نوح. در واقع جوامع ابتدايي براي تحول و دگرگوني خود محتاج حادثهاند نه جوامعي كه دوران اوليه و ابتدايي را پشت سر نهادهاند.
شريعتي به معني ايدئولوژيك هم كه زاده عصر مدرن است، حادثه نبود چون <حادثه> به اين معنا و آنچنان كه در تاريخ معاصر ديدهايم، غيرقابل كنترل و افسارگسيخته به پيش تاخته و همه چيز را در هم كوفته است. مثل <حادثه> هيتلر كه به مرور تبديل به يك فرآيند همانندسازي ميشود؛ در سراسر جهان اما شريعتي به اين نقطه نرسيد نه تبديل به فرآيند شد و نه همانندسازي كرد. همانطور كه گفته شد، او محصول اوضاع و احوال جامعه ايران بود. شريعتي در واقع بحراني بود كه در دل جامعه ايراني نهفته بود. تاريخ معاصر ايران به خوبي اين بحران را حفظ كرده و امانتدارياش را به اثبات رساند. با بروز شريعتي در دهه 40 و 50، اين بحران علني شد و شعلههاي سركش آن از زير خاكستر بيرون آمد. پس نقد شريعتي نه نقد يك فرد يا يك شخصيت كه نقد يك اجتماع است. والا شريعتي بهعنوان يك فرد و يك شخصيت بياغراق شايد بتوان گفت كه آگاهترين فرد ايراني از وضعيت بحراني ايراني بود. به همين دليل هم هر سخني كه ميگفت، چيزي نبود به جز فرياد زدن همان بحران. آگاهي دردناك شريعتي از بحران نهفته تاريخ معاصر ايراني او را به چارهانديشي و تدبيرهاي گوناگون ميكشاند، اما هر تدبير و هر چارهاي در وضعيت بحراني جامعه ايراني خود تبديل به يك بحران ميشد. به همين دليل هم تدبيرهاي شريعتي، يكي پس از ديگري تبديل به نفي ميشد. نفي مدام خويش و همه چيز. نفي مدرنيته، نفي سنت، نفي سرمايهداري، نفي مذهب، نفي ماركسيسم، نفي فلسفه، نفي فرهنگ، نفي آزادي، نفي دنيا، نفي فرديت، نفي منطق صوري، نفي ارسطو، نفي ابوعلي، نفي سعدي، نفي لذت، نفي رفاه، نفي زيستن براي خود، نفي اصالت اقتصاد، نفي اصالت مذهب، نفي اصالت خدا، نفي اصالت اجتماع، نفي عقيده براي عقيده. بدون مبالغه و بدون ترديد ميتوان گفت تنها و تنها يك چيز از دم تيغ دو لب نفي در نفي او در امان ماند: <ايثار.> از خويش گذشتن به خاطر ديگري و ديگران بي هيچ چشمداشتي. ايثار از نظر دنيوي، يك جور نفي مطلق است. به اين معنا هم شريعتي يك نفي مطلق بود. انقلاب هم يك جور نفي مطلق است. انعكاس سياسي و اجتماعي همان پديده <ايثار> است، با اين تفاوت كه بعد اجتماعي، بدون چشمداشت نيست. وجه كاملا دنيايي و اين جهاني دارد و معطوف به <من> و <ما> و <خود> و <او> و <آنها> و <ديگران> است. از سوي ديگر به <بهبود> نظر دارد، برخلاف <ايثار> كه به <نماندن> نظر دارد. به <بهشدن> نظر دارد، نه <به بودن.> براي همين است كه بنيان منطقي تفكر شريعتي ميشود يك قياس شرطي منفصله: ابوذر يا ابوعلي / مردن يا ميراندن / ايدئولوژي يا فرهنگ / عقيده يا هيچ / و... همينطور ميتوان اين استدلال شرطي منفصله و ديدگاه دو پايگاني شريعتي را در حوزه انديشه سياسي ادامه داد. گفته شد كه شريعتي بيش از همه چيز جبرا بازتاب وضعيت بحراني ايراني بود و بيش از همه توانست اين بحران را صورتبندي كند، اما اين صورتبندي هم تابع همان قاعده بحران يعني نفي در نفي بود. هرچند كه ميتوان پذيرفت شريعتي و ايدههايش ممكنترين صورتبندي بحران ايران در دهه 50 بود. اين صورتبندي بايد مورد نقد و بررسي قرار گيرد. نه از آن رو كه به دست انديشههاي شريعتي سامان يافته است، بلكه برعكس از آن رو كه تار و پود انديشه و روح و روان شريعتي در چنين بحراني و با چنين بحراني ساخته شد. بحراني كه پس از رفتن او بيشتر دامن گسترد. آخرين نوشتههاي او نشان ميدهد كه در واپسين لحظات عمرش به آگاهي دردناكتر و شعلهورتري از وضعيت ايراني و نقش متقابل خود در تقويت اين وضعيت رسيده بود. شايد بازايستادن ناگهاني قلبش، در برابر بحراني كه آبستن يك فاجعه بود، تنها واكنش ممكن شريعتي پس از آن وقوف و رنجزا و آن آگاهي هراسناك و دلهرهآور بود. ميتوان گفت شريعتي نماد <آگاهي معذب> ايراني از بودن در وضعيت بحراني، از بودن در وضعيت <نه اين نه آني> بود، اما بر بنيان <آگاهي معذب> نميتوان به تحليل روشن فلسفي و راهكارهاي منطقي و مفيد اجتماعي و سياسي دست يافت. <آگاهي معذب> پديدهاي بيشتر دروني و انفسي است، نه بيروني و آفاقي. پيش درآمد و پيشآهنگ خروج است از بحران. نه برنامه و استراتژي خروج، به همين دليل قابليت صورتبندي و تاسيس اصول و قواعد حركت اجتماعي و سياسي را ندارد. <آگاهي معذب> حكايت از يك دگرگوني در ذات و جوهره فرد دارد. اين دگرگوني بيش از هر چيز مقدمه يك تحول روانشناختي است براي تغيير ذهنيت اجتماعي و براي تغيير روان تاريخي يك جامعه. تا وقتي كه چنين مقدمه و پيشزمينهاي تدريجا جامعه را از درون به تأمل نكشاند، هر نوع برنامهريزي، هر نوع هدايت و هر نوع تعيين تكليف سياسي و اجتماعي امكان خروج از بحران را كمتر ميكند و بنبستي بر ديگر بنبستها ميافزايد. بنابراين براساس <آگاهي معذب> ميتوان به دگرگونيهاي روانشناختي تاريخي راه برد. ميتوان احساس وظيفه انتخاب، احساس وظيفه تصميم و احساس تعيين تكليف براي خود را آرام آرام وارد ذهنيت افراد جامعه كرد، اما نميتوان به امكانهاي متعدد دگرگونيهاي اجتماعي و سياسي تعين بخشيد و براساس همان آگاهي برنامهريزي كرد.
انديشههاي شريعتي كه در سخنرانيها و دستنوشتههايش ظهور و بروز مييابند، صحنه نبرد آگاهيهايي هستند كه يكديگر را نفي ميكنند. آن رنجي كه آتش بر جان انديشههاي شريعتي ميزند، <نفي مدام> همه چيز است. اين <نفي مدام> وضعيت خودخواستهاي است كه شريعتي در برابر وضعيت موجود جامعهاش يعني <پذيرش مدام> و <تسليم مدام> پيش مينهد و انتخاب ميكند.
يك وجه بحران تاريخي جامعه ايراني همين وضعيت تسليم و سكوت و سكون در برابر همه چيز بوده است. همه چيز در درون اين جامعه با هم ميزيند، اما زيست هماهنگ و موزون ندارند. همه چيز با هم نامتوازن، ناهمساز و بيگانه است. يك ايراني در همان حال كه در اعماق روان و ذهناش مرزي ميان خرافه و مذهب نمييابد و به سطحيترين و پيش پاافتادهترين باورها و رفتارها بهعنوان باورها و رفتارهاي ديني پايبند ميماند، به همان ترتيب هم به مبتذلترين شكل، نشانهها، ابزار و لوازم مدرنيسم را وارد زندگياش ميكند. هم زندگي بيروني و هم زندگي دروني. در حالي كه چيدمان سالن پذيرايي و آشپزخانه با مدرنترين لوازم لوكس تكميل شده و پست مدرنترين فيلمهاي سبكهاليوودي از ماهواره و DVD فضاي فكري و فرهنگي آپارتمان را پر كرده است، اعضاي خانواده سركتاب باز ميكنند، استخاره ميطلبند، دعاي <وان يكاد> بر سر در آپارتمان آويزان ميكنند، هر روز سكهاي يا اسكناسي براي رفع 72 بلا در صندوق صدقات مياندازند و در همان حال لحظهاي از عمر گرانمايهشان را در حين كار براي عيبجويي از ديگران هدر نميدهند و براي رد چشم زخم و حل و فصل مشكلاتشان نشاني فالگيرهاي متقدم و متجدد را ميگيرند كه معمولا كارهايشان نتيجهبخش بوده است. در اين زيست زننده ناسازگار، پوستههاي بيروني اعتقادات سنتي دور ريخته ميشود، اما هسته سفت و سخت آن در اعماق وجدان و روان، مدام آنها را در هراس از ناشناختههاي مقدر كنترل ميكند.
آگاهي شريعتي از اين<وضعيت تسليم> در حد همين زيست مبتذل نميماند. لايههاي بيروني را كنار ميزند و ژرفاي تسليم را كه يك انفعال تاريخي در برابر همه تازه واردهاست، نشان ميدهد. آگاهي معذب شريعتي به خاطر درك همين انفعال تاريخي است. انفعالي كه شايد بسياري از ما خوشبينانه با آن برخورد ميكنيم و آن را نشانهاي از زيركي ايراني به حساب ميآوريم و ميپنداريم كه ايراني در مقابل هر هجوم و هر ورود بيگانه يا خودي، ابتدا انفعال پيش ميگيرد و سپس آن هجوم و آن ورود تازه را تدريجا تحت تاثير خودش قرار ميدهد و بعد از چندي آن تازه وارد به شكل يك پديده كاملا متفاوت از دل زيست اجتماعي ايران بيرون ميآيد. بعد از گذشت اين نيم سده اخير ميتوان به يك تجديدنظر در اين خوشبيني رسيد و آن را از زاويهاي ديگر ديد. اتخاذ <وضعيت انفعالي> از سوي ايراني نشانه زيركي و هوشياري او نيست، بهگونهاي كه نشان دهد او مصلحتهايش را خوب تشخيص ميدهد و گام به گام به سوي مصلحتهايش پيش ميرود، بيآنكه خطر كند. برعكس اتخاذ وضعيت انفعالي بيشتر نشانگر يك ترس تاريخي است. ترس از دست دادن همه چيز، ترس از دست رفتن يك آب باريكه، از دست رفتن حيثيت و شرف خانوادگي. پس سادهترين و بيخطرترين وضعيت <پذيرش> است. <پذيرش انفعالي همه چيز> و تنسپردن به يك زيست ناموزون در استيلاي <همه چيز> و همه كس. آگاهي شريعتي از اين انفعال تاريخي - رواني كه حتي دانشگاهيان و روشنفكران را هم مبتلا كرده بود، او را به اتخاذ يك وضعيت متقابل يعني نفي همه چيز و نفي همه كس در برابر استيلاي همه چيز و همه كس كشاند. او ميكوشيد تا اين <وضعيت نفي مطلق> را تبيين كند. تبييني اعتقادي، تبييني اجتماعي و تبييني سياسي. مبناي همه تبيينهاي او يك تبيين فلسفي بود. او اگرچه اعلام انزجار و نفرت ميكرد، از فيلسوفان و حافظان فرهنگ و ميراث مكتوب و ايدهآلهايش را از ميان انقلابيها ميجست، اما استدلالهايش متكي و مبتني بر پيشفرضهاي منطقي و فلسفي همان كساني بود كه نفيشان ميكرد. او در توجيه و توصيف روايتش از دين، از احكام دين تاريخي و اسلام تاريخي و مشاهير دين تاريخي كمك نميگرفت، چون اصلا به كار تبيين و توصيف او از دين نميآمدند. او بهجز <چند تن> ازمعصومان تاريخ اسلام و چند آيه محدود و مشخص از قرآن، چيز ديگري از تاريخ اسلام را هم ارز فهم خودش و همجنس تبيين خودش از دين نميديد. به همين دليل هم از هر سو، انديشههاي مدرن را به كار ميگرفت تا اثبات كند كه راه نجات ايراني و خروجش از بحران تاريخي و بنبستهاي آن از دل <سنت> ميگذرد. اما نه آن سنت شناختهشده، بلكه آن <سنت متروك> و آن سنت مدفون. او در شرح و تحليل آن سنت متروك جز به زبان مدرن سخن نميگفت و جز به كمك نشانههاي غيرسنتي نميتوانست روايت خود را مقبول و پذيرفتني نشان دهد. البته مساله شريعتي نه خود سنت بود و نه خود مدرنيته. او هيچ اصالت و نفسانيتي براي سنت و مدرنيته قايل نبود، مگر تا آن حد كه به كار رهايي مردماش از آن بحران ديرپاي تاريخي بيايد. او بيش از هر چيز دغدغه تحول اجتماعي و دگرگوني انقلابي جامعه ايران را داشت. مساله او از منظر سياسي استبداد و استعمار بود كه با تكيه و تقويت همان وضعيت بحراني به حيات خود ادامه ميدادند. شريعتي بهعنوان يك روشنفكر انقلابي و يك روشنفكر اجتماعي فقط به تغيير ميانديشيد. فقط به نفي ميانديشيد. نفي ديكتاتوري خودي و نفي ديكتاتوري بيگانه. شريعتي بهعنوان يك روشنفكر انقلابي از يك سو نظريه انقلابي نفي را متكي بر منطق ديالكتيك هگل ميكرد و از ديگر سو براي تبيين فلسفي و اعتقادي نظريه نفي، به سراغ منطق ارسطويي ميرفت و از قياس شرطي منفصله يعني <اصل تناقض> سود ميجست. از اين مهمتر با تكيه بر غايت انگاري ارسطويي و هدفمندي ديني نظام هستي، <نظريه انقلاب> را تبيين ميكرد. در واقع ميتوان گفت اگرچه مفاهيم و مباحث شريعتي عموما فاقد وضوح و تمايز فلسفي هستند، اما يكي از بنيانهاي اصلي تفكر انقلابي او، يك اصل كاملا فلسفي است به نام <غايت.> غايت در نظام هستي (آن هم با تفسير ارسطويي از غايت كه به سكون و ثبوت اين مقوله اذعان دارد، نه تحول و صيرورت غايت مطلق هستي - خدا )- سنگ بناي نظريه وجودشناسي توحيدي شريعتي است و همين غايت است كه چارچوب اصلي تفكر او را تعين ميبخشد و انديشههاي انقلابياش را جهت ميدهد و هدايت ميكند. اين غايتانگاري خداباورانه، در بيشتر سخنرانيهاي او آشكارا بروز ميكند و بيش از همه در <اسلامشناسي سه جلدي ارشاد> نمايانده ميشود. اگرچه نه در سخنرانيهاي سياسي و انقلابي و نه در سخنرانيهاي تحليلي و تاريخي و دينياش به لحاظ كلامي و واژگاني وضوح و جلوه فلسفي و منطقي به خود نميگيرد. در همين اثر سه جلدي نيز نشانههاي همان بحران زاده نفي و زاينده نفي به چشم ميخورد. نشانههايي كه در قالب استدلال دو پايگاني شرطي منفصله (يا اين يا آن) قابل شناسايي ميباشند. هرچند كه او متناسب با دوره خودش و متاثر از فضاي گفتمان جهاني، از مدلهاي زباني رايج مثل <ايدئولوژي> استفاده ميكند. اما همين ايدئولوژي در انديشه شريعتي وقتي تجزيه و تحليل شود به عناصر، اجزا و مواد و قضايايي ميرسد كه يا داخل منطق ارسطويي ميشود يا منطق هگلي. از اين رو تفكر انقلابي شريعتي اگرچه متكي بر نفي و نقد است، اما هيچ مشابهتي با نقد و نفي كانتي ندارد. نقد شريعتي از وضع موجود يك نقد انقلابي متكي بر منطق ارسطو و هگل است، نه متكي بر نقد عقلاني كانت و اين همان بحراني است كه از دل بحراني كه شريعتي را گرفتار نمود، پديد آمد. در واقع شريعتي در نفي همه چيرگيهاي كوچك و بزرگ و خودي و بيگانه كه بر ذهن و روان ايراني فرمان ميراند، به يك استيلاي ديگر رسيد. براي فهم چيستي و چگونگي اين استيلا بايد به سراغ مفاهيم بنيادين تفكر انقلابي شريعتي رفت. مفاهيمي كه گاه در قالب استدلالهاي منطق صوري و گاه منطق هگلي بيان و توصيف شدهاند.
منبع :اعتماد ملی